به جونه خودم اگه من خدا بودم ۱۰۰ سال سیاه کبود اگه آدمو از گل میساختم به همون خداییش قسم حیف گل نیست آخه.تازه چه برسه به اینکه از روح خودم توش فوت کنم و به خاطرش به خودم احسنت بگم و فرشته هارو مجبور کنم به این کره خر سجده کنن. این همه حرکت خدا زده آخرش این شدیم چپ و راست میریم تر میزنیم به اشرف مخلوقات بودنمون. میدونی چیه؟من اگه جاش بودم یه کیسه زباله ور میداشتم از او سبز بزرگا بهد تا خرخره میریدم توش سرشم با کش ماست می بستم ۴تام چوب فرو می کردم توش و به جای قدرت اختیار و عقل و اینا بهش یاد می دادم عر عر کنه و علف بخوره. -خاک تو سر -این همه الطاف الهی شامل حالش شده وضعش اینه..حالا شانس آورده که من اگه خدا بودم....
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم تیر 1389ساعت 10:16 توسط مصطفی
|
در پی انتقاد شدید دوستان از این که مطلب قبلی اصلا بار منفی نداشته و کاملا تابلو بوده که تحت تاثیر فشار ۱۰ اتمسفر جو بالای سرم نوشتم زین پس خود
خودم میشم:
شروع...
از اونجایی که من آدمیم که خودمم نمیدونم چجور آدمیم اصلا شاید من خر باشم که قاطی آدما شدم آخه من آدم به خری خودم ندیدم من یه سری کارا می کنم که باعث میشه هر روز به آدم بودنم شک کنم و به خر بودنم ایمان بیارم در این مورد میشه به هیچی اشاره کرد که واقعا خودش گویای این مسئله است.بابا من خودم دارم میگم خرم شما چه اصراری دارین که ثابت کنم؟ مگه شما خر میبینین نمیگین اونجارو نیگا یه خر..منم خودمو تو آینه میبینم میگم سلام خر.......
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم تیر 1389ساعت 9:13 توسط مصطفی
|
عجب دنیایی ....
هیچ می بینی تو
که خدایی که در این نزدیکیست
هیچ می بینی تو
ردپایی از نماز سهراب
هیچ می بینی تو
گذری کوتاه از عشق و جنون
هیچ می بینی تو
کودکی کز غم و اشک خالی
هیچ می بینی تو
که خدایی که در این دورها نزدیک است.
هیچ می بینی تو
مرا....
آری..هیچ دیده ای مرا گاهی
هر از چند گاهی
هیچ...
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم تیر 1389ساعت 13:44 توسط مصطفی
|
سیاه مطلقن فام . سری به این سو و ان سو زدم. دلیل اصلی حضورم پرتابه شعشعه انگیز انسوی در بود که از درز زیر معلوم بود. برای این سویی هایی چون من کنجکاوانه !
بعد از اولین دومین بار دیدنش ، بو می کشیدم تا پیداش کنم. مثل ده دقیقه ی اخر تاًثیر علف دنبال جایگزین بودم. اصلن نمی دونستم حقیقی یا مجازی اما بوش رو می تونستم حس کنم، اگه بود. اونروز بود. دیدمش، قدمم رو تند تر کردم سرم رو پایین انداختم تا در نزدیکترین حالت ممکن ببینمش، ناخودآگاه چشمم افتاد به زانوهام، نوع راه رفتنم، چشمامو اوردم بالا خط انحنای کمر اونو دبدم، از تو یخچال شدم. مسیرمو کج کردم سمت پلاتو ،
بالاخره یکی یه کام علف می داد .
+
نوشته شده در یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 5:0 توسط دِ راسل
|
آستینای دو تا دستمُ می زنم بالا. بغضم گرفته. من به محمدِ لجن گفتم نرم دستشویی. گفت ((دستشویی های اینجا تمیزه ها)).
بهش می گم ((بیست تومن بهت میدم، دَرِش بیار)) در نیاورد. لامصب استرس داد گفت، ((زود ور نداری میره پایین تر، نگار خانومت به گا میره ها)) دنیا داشت خراب می شد تو سرم، من مجبور بودم. دو تا گوشام داغِ داغ شد.
زانو زدم، واقعن لحن گریه کردن داشتم ولی اشک نیومد، یعنی اون صدای گریه ی آروم اومد، اما اشکی نداشت، زانو زدم، دستِ راستمُ بردم سمتش، بردم پایین. نُکِ انگشتام که با سردیِ آب چاه مواجه شد، حس کردم همه چیز کمی راحت تر شد، اگر این آب داغ بود، من می مردم، گرما چندش آور تر و کثیف تر از خنکی و سردی، و حتا فقط گرم نبودنه.
تا مچ دستم توش بود، نمی دونم همه جای آدم حس بویایی داره، یعنی دست آدم هم می تونه بو رو حس کنه؟ چون بوی وحشتناکی زد بالا، طوری که من اُغ زدم، ولی بالا نیاوردم، یا شاید فقط هوا بالا آوردم، یا ژست استفراغ رو داشتم، چون معدم خالی بود چیزی بالا نیاوردم، هر چی خورده بودم، دفع شده بود و دفعیات آدمای دیگه، با سن های دیگه، با عادات غذاییِ دیگه، قاطی شده بود. این وسط Nokia 5610 عزیزم، که اون موقع هنوز خز نشده بود، مونده بود اون تو.
دستم به یه چیز مستطیل شکلِ سفت خورد، دیگه مثلِ قبلیا نرم نبود، دستم رو سریع کشیدم بیرون، انداختمش گوشه ی دستشویی. گُه گٌه، گُه به این شانس. خدایا چرا من؟ گُه، گُه. یهو صدای در زدن میاد، می گم، بله؟ کسی جواب نداد، سریع شلوارم رو در میارم، شرتم رو در میارم، گوش رو میذارم وسطِ شرتم، شلوارم رو می پوشم. دستِ من رو هرکی بو کنه مطمئن هستم، دیگه هیچ وقت من رو فراموش نکنه، فقط یکم از مایع دستشویی مونده بود، تقریبن تمومش کردم، هرکاری کنی بوش نمی ره، هرچی بیشتر بهش خوشبو کننده بزنی، عمق فاجعه بیشتر میشه، عینِ اینه که تو اسپرسو یه عالمه شکر بریزی، تلخیش هیچ تغییری نمی کنه، فقط گُه زده می شه به عصمت قهوه.
حالا کسی هست بهم بگه چرا دِپرسم؟ چرا باید گوشی رو در میاوردم؟ چون شماره ی نگارو عکساش اون تو بود، با نگار پنج ماه دوست بودم، تنها کسی بود که اینقدر دوستش داشتم.
خدا خدا می کردم، گوشی نسوخته باشه، که نسوخته بود، محمد می گفت اس ام اس برات بیاد، از گوشیت صدای گوز میاد.
من چیزی بین سگ بودن و گریه بودم، سعی کردم کنترل خودم رو حفظ کنم، به محمد گفتم، رفت دو تا رانی گرفت، با دست چپم خوردم، ولی یک لحظه اون میوه های له شده ی لعنتی تو قوطی من رو یادِ... ایندفعه دیگه یکم تو معدم چیزی بود، محمد بهم فحش داد و حالش از من بهم خورد، من از محمد خجالت کشیدم، که جلوش بالا آوردم.
فردا عصرش گوشی رو گرفتم، سه روز بعدش فهمیدم، نگارِ من که تو گُه شناور بود، با یکی از پسرای دانشگاشونِ. اون پسره حتمن یه نفر بدبخت تر از منه، یه جورایی مقصر من بودم، چون با اون پسره یه سال و نیمِ که با همن، و با من پنج ماه. خیلی دوست دارم برم به پسره بگم می خوای مشخصات کمر به پایینِ دوست دخترتُ بدم بچه چاقال؟ ولی نمی شد، من تخمِ این کارارو نداشتم.
وقتی فهمیدم، گوشی رو کوبیدم به دیوار؛ ایندفعه گِریَم اومد. محمد زنگ زد خونه، من گوشی رو برداشتم، گفت ((حرومزاده، چرا خاموشی؟)) بهش گفتم: نگار خرابه. وقتی پرسید چرا، قضیه رو که براش تعریف کردم، گفت ((به این که نمی گن خرابی، می گن شیطونی)) بعد گفت ((می خوای یه رپ بخونیم؟)) گفتم ک-رم تو اصولیاتت باشه.
دو ساعت بعد نادیا دوست دختر محمد زنگ زد گفت با نگار حرف زده، نگار گفته می تونیم غیر رسمی، یواشکی دوست باشیم، بعد خودِ نادیا شروع کرد به گفتنِ اینکه ((چه اشکالی داره، دختر با یه نفر به جز دوس پسرش بره شمال، بره سینما)) منم گفتم ((نادیا جان، خفه شو. به محمد بگو ریدی با این رفاقتت، آرامش دادنت)) گفت ((الآت عصبی هستی اون رگِ ایرانیت زده بالا، فردا از همه ی این رفتارات، اینکه گوشیت رو کوبوندی دیوار پشیمون می شی.)) بهش گفتم ((نادیا)) گفت ((جونم)) گفتم ((برو بگیر بخواب دیر وقته قربونت برم)).
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 15:39 توسط امیرحسین
|
این عالم بشریست
خاک بر سر ابلیس
که گول می زنه هرچی سفلیس
اگر مردم از حماقتت ُ احمق میشن در روز یک بار زرنگ باش
ترنگ باش
سرنگ باش
و الا چس دود که
هنر پسا لالا لای لالا لایه
بشتابید....بشتابید اینترلود های راسل فقط یک پنی ! فقط یک پنی !!
هر روز این کلاه گدایی من شهر به شهر می چرخه و روزی دو پنی بیشتر کاسب میشم... یعنی روزی دوتا حماقت به دنیا بیشتر می شهُ در راستای اون دوتا احمق همچنین.
اما ایرادی ندارد اگر نمایش را از دست دادید تنها کافیست رآس ساعت ۴:۴۵ صحرگاه جمعه ی هر هفته با ما باشید. پس قرار ما رآس ۴:۴۵ صحرگاه جمعه وقتی ساختار تلافی جویانه ی مغز کودک در حال طراحیست...ان هم در اتاق خواب زوج مطلقه.
شیفته ی فیلسوفانی شده اند که کمتر حرفی برای گفتن دارند زیرا معتقدند که انها بیشتر فکر می کنندُ حقیقت است..... حقیقت است که هرچه دانی در راستای داستان راستان باستان است تا غده ی کم بینایی به عقده ی خود کم بینی تبدیل "گردیده می شود". آری بار این خبر انچنان زیاد است که من ترجیح داده ام با تغییر فعل آن آکسان مفهومی را روی فعل بیاورم.
اما نمایش ما شروع میشود.... بی چون و چرا !!!
ما می دانیم درست چیست و وقتی درستی را می دانیم حتماْ انجام می دهیم. آهای از پشت ان بوته ها بیرون بیایید. خاک به چشم نطفه ی اینده می رود.
خانم ها آقایان توجه کنید....می خواهم خودم را رسوا کنم.........من برای نوشتن و اجرا کردن زور می زنم.....اگر ناراحتیت یک پنی را پس بگیرید..اما تا غران اخرش خرج زنخانه ها شده است...می توانم با تن حساب را پس دهم....خدا باید شرمگین شود........من نیز از او ناراحتم اما جواب ابلهان خاموشیست!!
+
نوشته شده در شنبه نوزدهم تیر 1389ساعت 2:10 توسط دِ راسل
|